محمد عارف اسپناقچى پاشازاده
273
انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام ( فارسي )
مىداشتند و شبيه پهلوانان و جنگها و ساير وقايع زمان قديم يا زمان خودشان را در مىآوردند ؛ و اين عادت تا زمانى كه قبول آئين نصرانيت نمودند ، باقى بود . اگرچه در صدر نصرانيت ، مدتى متروك شد ، ولى از آنكه ترك عادت قوميه ، به قول يكى از حكما ، دشوارتر از ترك مذهب و ديانت و به خصوص از اين قبيل عادت كه مبنى به ملاحظه منافع ماديه و معنويهء هر امّت است ، باز مردم اقدام به داير نمودن تياترها و اولمپيادها كردند . رهابين كه اين اقدام اهالى را ديدند ، رجوع به تورات و انجيل حاضره نموده ، حكايات راجعه به پيغامبران را به زبان عوام نوشته ، به تياترها دادند و غالب شبيههاى آن زبان راجع به مسيحى بود كه ابن اللّه مىنامند . بعد از آنكه پروتستانى در اروپا شايع شد ، حكايت مذكوره را ترك كرده ، بازىهاى حاليه را پيش گرفته ، ترقّى دادند . بعضى از صاحبان خبر ايران ، بر آنند كه در زمان سلطنت كريمخان زند از براى امرى سفيرى به فرنگ فرستاده شد . سفير كه از فرنگ عودت كرد ، در حضور كريمخان از تياترهاى فرنگ حكايتها گفت . كريمخان نيز فرمود اول شبيه هفتاد و دو تن را در آوردند و اين در ايران شيوع يافت و روز به روز صاحبان خبر حكايتها از كتب احاديث ترتيب داده ، و به دست تعزيه گردانها دادند تا كار را به اين درجه آوردند كه مىبينيم . « 1 » انتهى خلاصه : شاه اسماعيل ، پنج جنگ در مدت سلطنتش كرد . اول با فرخ يسار شيروانشاه . دوم با الوند ميرزا . سوم با سلطان مراد . چهارم با شيبكخان پنجم با سلطان سليم . مملكتش نيز آذربايجان و عراق عرب و عراق عجم و خراسان و فارس و كرمان و غورستان و در اول ظهور دولت دياربكر و كردستان و بعضى از ارمنستان بود كه سلطان سليم ضبط نمود . از گرجستان و مازندران خراج مىگرفت . الغرض ، وفات شاه اسماعيل و جلوس شاه طهماسب را ، سلطان سليمان ، در اسلامبول در وقتى شنيد كه مصمّم سفر ايران بود و اعتماد به اين خبر نكرد و محض تحقيق اين فقره ، نامهاى به حاكم گيلان نوشته ارسال داشت كه صورت آن از منشآت فريدون بيگ عينا در ذيل درج گرديد . صورت نامهء سلطان سليمان قانونى والاجناب ، امارت مآب ، عزّت نصاب ، دولت مآب ، رفعت قباب ، معدلت اكتساب ، مكرمت انتساب ، ساحب اذيال المجد و الوقار ، صاحب دلايل العزّ و الافتخار ، ناسج دروع الانصاف ، ناسخ فروع الاجحاف ، مستعبد الاحرار بالبرّ و الاعطاف و مستبعد الجور و الحيف و
--> ( 1 ) . روشن است كه با اين اجمال ، نمىتوان پروندهء اين بحث را بست بلكه لازم است تا در اين باب ، به كتابهاى مفصلتر مراجعه شود .